| ویکی پدیا فارسی

اونروز ک بهنام گفت ازدواج کرده خاله اش پخته بود ک با بابا بردیم خونه اشناها پخش کردیم.روز عرفه صبح با دوچرخه رفتم پست بانک سیمکارتا رو درست کنم ک نشدبا بهنام حرف زدم گفت دروغ نبوده حرفش..منم تا ظهر  خودمو جمع و جور کردم و سرحال شدم..چارشنبه صبح رفتیم بالایی.خاله ستاره و سمیه و شوهر خاله و دایی علیرضا و مرتضی و زندایی هم اومده.دایی سیاوش تفریح رفته بود..تا شب بودیم.شب رفتیم پارک.کلا بی اعصاب بودم.همه بهم گیر میدادن...اوووف.امروزم ساعت12بیدار شدم.ساعت هشت با خاله حلیمه و زندایی و مامان رفتیم خونه فاطمه بچشو ببینیم.بعد هم رفتیم خونه خاله خیران.الانم خندوانه شروع شده.ژوله قراره بیاد. حالمم خووووووبه.عالیم